شاهدخت سرزمین ابدیت
مرا به عاطفتی گرم و خوش پناهی نیست مگر روی به سوی تو اورم... مادر تو ارامی مانند اسمان و خورشیدی در میان داری که بر جهان دل من گرما می بخشد تو ارامی مانند دریا با موج هایی نوید بخش اما تا ان زمان که دل من نشکند ان زمان است که طوفانی پر از اندوهی چه شب ها که شانه هایت مرحم اشک هایم هست چه شب ها که با نام تو تنها دلم ارام می گیرد تو مانند یک کوه پایداری که بران تکیه می زنم می شکنی اما دم بر نمی اوری و دوباره می ایستی شجاع بودن در نترس بودن نیست تو می ترسی و با همه وجود مرا از اتش وامی رهی می خروشی و طوفان می شوی اما شبها برای خستگی شانه هایت تنها خود می گریی و خدا عشق تو زلالترین و پاکترین عشق هاست دوستت دارم چون وجود داری...مادر
پ.ن: یه عکس خیلی قشنگ واسه این پست داشتم ولی به لطف بعضیا همه جا فیلتره... بعد از یه غیبت طولانی.... سلام یه ذره ...(سه نقطه): 1-موهامو کوتاه کردم جوری که همه دلشون می خواست خفم کنن چقد سرش فحش شنیدم وقتی اومدم بابام هاج و واج نگام می کرد تازه می خواستم کوتاه ترم بکنم همه سرم غر زدن دیگه از صرافتش افتادم از خرابکاری های دیگه بگذریم 2-تقریبا یک ماهه که چیزی ننوشتم و کلی دلم لک زده کتابام رو دو تا یکی می خونم خودم هم نمی دونم چجوری با چیدمان ذهنیم کنار میام اگه هنگ نکنم خوبه 3-دارم وارد یه دالان می شم یه دالان مارپیچ از اینکه ادرس وبلاگم رو به خیلی از دوستان و اشناهام دادم ناراحتم خیلی از چرت و پرتای ته دلم رو مخفی می کنم با اینکه محافظه کار نیستم و می گم هر چی باداباد ولی نمی تونم خیلی صریح اینجا بنویسم تازه اینا همه سانسور شدست ببین دیگه بدون سانسورش چی می شه شاید بذارمش کنار یا شایدم یه کارایی کنم که بعضیا ناراحت شن اینجا رو دوست دارم و دوستام رو اگه ادرسه وبلاگ رو عوض کردم دلیل نمی شه که بهتون سر نزنم و باهاتون ارتباط نداشته باشم. از کارم ناراحت نشین. 4-نقاشیه نصفه نیمم رو گذاشتم جلومو و هر روز بهش نگاه می کنم شاید یادم اومد شاید قلم تو دستم رقصید و دوباره رفتم سر وقتش گذاشته بودمش توی کمد جایی که اصلا به چشمم نمی خورد. 5-با وجود هزاران دوست و اشنا کنارم هنوز دنبال دوستای جدیدم راستی چرا من با همه صمیمی ام و در عین حال با هیچ کس صمیمی نیستم؟ این روزا پکولا و تن تن صمیمی ترین دوستای منن وقتی بهشون غذا میدم احساس می کنم یه رابطه ی متقابل بینمون هست من به اونا غذا می دم و جاشون رو تمیز می کنم و اونا به من حس اینکه مهمم و می تونم مفید باشم و به دیگران کمک کنم حتی در همین حد 6-از حسای خوبی که تازگیا بهم دست داده اینه که هر روز صبح که بلند می شم حس می کنم دارم می شم مثه گرگور زامزا دارم مسخ می شم صبحا که بلند می شم تمام استخوانای بدنم درد می کنه (می دونم که به خاطر فعالیت زیاده)ولی میذارم به این برداشت که امروز صبح دیگه مسخ شدم البته فکر کنم یه فرقی که با گرگور دارم اینه که از غصه دق نمی کنم بلکه همه رو می کنم شکل خودم... 7-خواب تمام داستانا و کتابایی رو که خوندم می بینم واسه همین می خوام برای چندمین بار برم سروقتشون مامانم رو زور می کنم بعضی از کتابای خوبم رو بخونه بهش می گم به جای این بازی سیاست که اساس زندگی مارو چسبیده بیا برای ارامش داشتن مائده های زمینی یا روزی دیگر رو بخون خودت غرق کن تو دنیای جملات و کلمات امیدوارم (اهمیت)در نگاه تو باشد نه در ان چیزی که به ان می نگری. برای نوشتن کمکم کنید










